حامد عطائی/ همیشه اینطور بوده و از این پس نیز اینچنین است. کاری اش نمی شود کرد، جبر سیاست پدید آوردنده این وضعیت است. جریانی سیاسی خود را چپ می نامید و در دانشگاهها دنبال تاویل ایدئولوژی می گشتند و تعدادی دغدغه اب و خاک راهی جبهه هایشان می کرد. «ما می کاشتیم دیگران بخورند؛دیگران می خوردند بازهم مارا صدا می کردند که بکاریم!» . حال و روز آذربایجان غربی هم همینطور شد. یک عده مثل همه مردم ریختند در خیابانها تا شاه برود و حکومت طاغوت ساقط شود این اتفاق هم افتاد اما موقع تقسیم غنائم که رسید همین عده که بخشی از همه مردم بودند، خود را صاحبان انقلاب نامیدند. قرار شد در قالب حزب حرفها در بستر جامعه طرح شود هرچه حزب و تشکل سیاسی بود با مبانی تفکرات چپ پایه ریزی شد و مابقی آدمها شدند «دیگران» یعنی یک جنبش مسلمانان مبارز بود و دیگران؛ یک چریکهای فدایی خلق بود و دیگران؛ یک سازمان مجاهدین بود و دیگران؛ یک چپ بود و دیگران؛ و ... هرکدام از احزاب چپ برای خود اصول و مرامی داشتند و در همه چیز پای معامله در میان بود. هزینه هایی که در راه انقلاب می کردند را در چرتکه انداختند موقع جانبازی هم که رسید هیچ خونی از دماغ کسی جاری نشد مگر نامش در دفتری یادداشت شد و تکلیف این خون دماغی هم روشن!
انقلاب یک مدتی همه سپاه بود یعنی یک انقلاب بود و یک سپاه و هرکس که فکر می کرد انقلابی است داخل سپاه می رفت. آنهایی هم که سرشان گرم حوزه دیگری بود و اسلحه به دست نمی گرفتند می شدند حزباللهی.
سپاه وقتی در مرکز آذربایجان غربی شکل گرفت مدتها بود که جنگ در مرزها با اشرار و ضد انقلاب شروع شده بود و خیلی ها بودند که در خون می شدند اما سپاهی نبودند، بسیج هم به شکل امروزی سازماندهی شان نکرده بود. آخر نمی توانستند دست روی دست بگذارند و ببینند خاکشان دارد جولانگاه از خدابی خبران می شود و جان و ناموش و شرفشان درخطر است.
سپاه شکل گرفت و عده ای از جوانان انقلابی مرید پدر طالقانی و دکتر شریعتی و بازرگان و پیمان و دیگران شدند بزرگان این نیروی نظامی عقیدتی.
سپاهی که بر پایه این مرام پای گرفت بعد از مدت کوتاهی با فرمان تاریخی امام(ره) خلع ید شد و فرماندهان جدیدی برایش گمارده شد. امام می خواست تفکرات چپ از راس هرم به بدنه و نیروهای پیاده انتقال یابند چرا که چپی که این دوستان ازش تعریف می کردند هیچ نسبتی میان جمهوریت و اسلامیت نمی توانست ایجاد کند. در هضم اصول بنیادی انقلابی که بر اساس باورهای واقعی توده مردم و نه خواص، شکل گرفته بود عاجز بودند وهمین شد که بزرگ انقلاب ترجیح داد که اینان بعنوان یک ایرانی مسلمان دوشادوش دیگر هموطنان خود لباس خاکی برتن کنند و انقلابی که مدعی مجاهدت برایش بودند را تا پای جان نگهبان باشند.
حضرات را این تقسیم بندی خوش نیامد و راه خروج را گرفتند. گفتند جنگ و شهادت و ارزشهای معنوی مال شما بگذارید ما به درس و مشق مان برسیم. دانشگاهها که قرار نیست تا ابد خالی بماند. عده ای در این میان هم ویلان و سرگردان ماندند از یکطرف به دوستان خو قول داده بودند که تا هرجا که بروند باهاشان هستند از طرفی میهن جگرگوشه شان داشت مورد تاراج نامحرمها قرار می گرفت. این بود که مخفیانه راهی جبهه ها می شدند و ...
سپاه از دست یک عده ای گرفته شد و داده شد به دست عده ای دیگر. بخش اعظمی از نیروهای سیاسی مدعی انقلاب و ارزشها به واقع از فیض جبهه و جنگ و شهادت محروم ماندند و راهی دانشگاهها شدند. خیلی رود همین جماعت مدارک عالیه شان را هم به دست گرفتند و از نمایندگی مجلس و مدیرکلی و استانداری تا وزارت و وکالت و... را تحت چنبره گرفتند. شهرها رنگ چپ گرفته بود و بیابانهای گرم خوزستان و کوههای سرد کردستان شده بود جای عشق بازی همان «دیگران» !
جنگ تمام شد مثل همه جنگهای تاریخ و برخی از جبهه ها برگشتند و برخی برنگشتند و تعدادی هم نیم بند به خانه رسیدند. موقع نفس کشیدن راحت و بی دغدغه در محیط گرم و امن زندگی در جمهوری اسلامی رسیده بود اما دردسرهای اصلی از اینجا به بعدش بود. زن و بچه هایی که اینک بزرگ شده و همه چیز حالی شان شده بود نان می خواستند و نان را به بها می دادند نه به شرف و عزت و جانبازی!! درد نان خیلی ها را دیگرگونه کرد. برخی همه داشته ها و نداشته هایشان را چارپایه کردند و از رویش به آسمان خود ساخته شان چنگ انداختند برخی نیز کلیت گذشته شان را انکار شدند در این میان خیلی کم بودند که به کنج عزلتکده اشان خزیدند و بی خیال دنیا و زرق و برقش!( یاد وصیت نامه آقا حمید باکری به خیر!)
آری اینچنین شد داداش!؛ هنگامه این فعل و انفعال جریانهای سیاسی نیز حدو مرزهایشان را شفاف کردند. چپ و راست داغ تر و پرهیجان تر از گذشته در مملکت جولان داد. سیاست آکادمیک جای الفبای اولیه سیاسی انقلاب اسلامی را گرفت. کاری اش هم نمی شد کرد اقتضای زمان بود و خاصیت انقلاب که باید فرزندانش خورده می شدند و آرمانهایش فراموش!
جریان حزب اللهی که حتی بعد از به دست گرفتن سپاه در اوایل انقلاب نیز هیچوقت نامش سپاهی نشد( فرماندهان قبلی را با وجود مدت کوتاهی که در راس قدرت بودند هنوز سپاهی سابق می نامند!) مدام کار سیاسی و تشکیلاتی می کرد و به علت از دست دادن میز و منصب های اداری و مدیریتی دنبال دست یازی به مناصب انتخابی بود نزدیک دو دهه در کوران انتخابات استخوان شکست و عمرش را فسرد و رسید به دهه سوم انقلاب دهه ای که مدیران و مسئولین انقلاب به دوران بازنشستگی رسیدند تا با ماده و تبصره یکی دو سال به پیرمردهای جنگ دیده و طعم میز نچشیده مجالی برای سنجش توانایی شان بدهند و امروز در دومین دوره ریاست جمهوری اولین رئیس جمهور اصولگرای تاریخ جمهوری اسلامی کم کم ذهنها دارد آماده سپردن زمام امور مدیریتی کشور به دست صاحبان واقعی انقلاب می شود. دورانی که علی رغم امتیازاتی که برای دلسوخته گان انقلاب در صورت دیده شدن و درک شدن فراهم می کند یک هزینه گزاف نیز در پی دارد ...
بالتبع جریانی که ارزشهایی فراتر از میز و مقام و منصب برایش مهم باشد سمپاتها و هوادارانی همانند خود و با الگوی زندگی و حرکتی خودش تربیت خواهد کرد.
پیرو نوع حرکت زعمای جریان ارزشی نیروهای جوان و تازه به عصر آمده اصولگرا سیری را از انتخابات ریاست جمهوری هفتم و برخی نیز از سالها قبل تر یعنی انتخابات مجلس پنجم و ... آغاز کردند و سیاست را در محافل سیاسی شبانه و ستادهای انتخاباتی ای دیدند که مستمع جلسه بودند و بزرگان برایشان تحلیلهایی از اوضاع سیاسی می دادند و راهبردهایی را که تدوین می کردند بایستی رعایت می شد.
این نسل متولد دهه 60 بود. مولود دورانی که هرچند سیاهی و تاریکی و رعب و وحشت و سرگردانی و شلوغی اپیدمی سراسری کشور تازه انقلاب کرده اش بود اما آذربایجان غربی و بویژه شهرستان ارومیه شرایطی متفاوت تر از دیگر مناطق کشور را نیز شاهد بود.
در آذربایجان غربی پیش از دیگر مناطق کشور جنگ شروع شد و تا دوران فعلی به اذعان عوام و خواص هنوز به معنای واقعی کلمه در مرزهایش پابرجاست.
نسل متولد دهه 60 زندگی اش زیر بمباران و ناآرامی و ناامنی تروریستهای دمکرات و کومله و ضد انقلاب آغاز شد . در دورانی پاگرفت که آسمان سیاسی اش به علت درگیریهای اوایل انقلاب بین نیروهای مدعی انقلاب غبارآلود و توام با بدبینی بود.
بالیدن این نسل در چنین فضایی، اگر می خواست چشم و گوشش متوجه اتفاقات دور و برش باشد، در سایه نسل اول انقلاب بود نسلی که آنقدر زخم از خودیها و بی تجربه ها و ناشی کاریها و احیانا غرض ورزیهای جاه طلبانه اشخاص دیده بود که نسل دهه 60 را نزدیک به 3 دهه پشت خط انتظار نگاه داشت.
این جریان با توجه به سختیهایی که در حساس ترین دوران رشدش متوجه خود شد و از یک طرف جنگ را تجربه کرد بدون اینکه بجنگد و از طرفی در شهر زیست و با سیاسیون دمخور شد صاحب ذهنیتی خلاق و تفکراتی ناب شد که تا پایان دهه هفتاد در هیچ محملی اجازه ظهور و بروز نیافت. این سیل ویرانگر نابغه دهه شصتی درست در بهترین عصری که می توانست تمام آنچه که بواسطه نبوغ ذاتی و تجربیات سیاسی ای که از محافل انتخاباتی داشت را به کار گمارد، از گردونه کنار گذاشته شد و تنها بعنوان تماشاچی و سیاهی لشگر در صحنه ها حضور می یافت. در حالیکه طبق یک برنامه ریزی اساسی می شد با روبه افول نهادن نیروی فکری و فیزیکی نسل اول انقلاب به تدریج با تزریق نیروهای نسل دوم و سوم انقلاب به ارکان( و نه حواشی) سیستم مدیریتی کشور علاوه بر بهره گیری از توان مدیریتی ارزشمند این جوانها فرصت کافی برای اشتباهات و آزمون و خطای اینان فراهم آورد تا در اینچنین روزگاری که در نخستین سال دهه چهارم استقرار نظام جمهوری اسلامی انبان نظام سیاسی و مدیریتی کشور خالی از نیروهای نخبه و کارآمد است مهره هایی ساخته و پرداخته را بتوان عرضه کرد.
نسل جوانهای دهه شصتی با هر مکافاتی که بود خود را به دهه چهارم انقلاب رساندند. متوسط سن این جوانها بین 23 تا 28 سال است. با توجه به قوانین استخدامی کشور یا سن و سال استخدام را پشت سر گذاشته و یا با پایان یافتن دوره دوم ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد که معلوم نیست به دنبالش چه شخصی و با چه گرایشات فکری ای سکاندار دولت می شود، عملا شرایط سنی به کارگیری توسط سیستم اداری را از دست می دهند و این موضوع در درجه اول ضربه جبران ناپذیری به بدنه اجرایی کشور خواهد زد چرا که با از بین رفتن شرایط استخدامی نسل سه، حکومت باید برای پر کردن خلاء های مدیریتی خود دست به دامن افرادی شود که هیچ تجربه سیاسی و اصولگرایی و هیچ تعلق خاطری به مبانی نظام و انقلاب نخواهند داشت .
جوانهای مسجدی و هیاتی و بسیجی این انقلاب همین یکی دو سال آینده و نهایتا تا پایان دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد از گردونه سیاسی حذف می شوند و مطمئنا هیچ ارتباطی بعد از این با زعمای جریان خود برقرار نخواهند کرد. چرا که این نسل در روابط سیاسی اش آنچه باید در طبق اخلاص می گذاشته را گذاشته و دیگر حق ودینی بر گردن خود احساس نمی کند. نسل سوم جوانان ایران اسلامی همین سالها می سوزند و در خوشبینانه ترین حالت شاید روزی برسد که ریش سفیدان انقلاب درب تک به تک عزلت گزیدگان جوان انقلاب را بزنند و از آنها برای تصدیگری مسئولیتی دعوت کنند. آنروز خیلی دیر است چرا که با از دست دادن فرصت بهره گیری از توان مدیریتی، علمی و شور و احساسات جوانان دهه شصتی، همین امروز هم نظام لطمات زیادی متوجه خود کرده و خواهد کرد...
کد خبر: 6416
فرستنده: ainanews Admin
گروه: مقالات, اخبار مهم