حامد عطائی/ سالها بود با صدا و تصویر گرمش خو گرفته بودیم. ترکی را بهتر از دیگر همکارانش حرف می زد. هرچند، وقتی لازم می شد خبر فارسی را هم گویندگی می کرد.
7، 8 سالی بود که گفتند بازنشست شده همین ایام یکروز گذرم به خیابان مدنی 3 افتاد. با یکی از دوستانم. یک نامه پستی داشتم که باید از طریق یک آژانس ارسالش می کردیم. داخل که شدیم یکهو احساس کردیم سیمای استانی است و " یوسف زاده" می خواهد خبرهای عصرگاهی را شروع کند. پشت میز بود یک ترازوی دیجیتال هم جلویش. بسته مان را گرفت و روی ترازو گذاشت. آنچنان خوش برخورد بود که من احساس کردم ارتباط دوستی مان دو طرفه است.
آخر چند بار هم ناغافل در خیابان گیرم انداخته بود که: "ناسلامتی تو همکاری و باید دست مارو هم بگیری!" و تا من بخواهم به خودم بجنبم و از دستش دربروم با میکروفون دم دستش با مرکز ارتباط گرفته بود که: " همکار محترم ... من الان در خدمت یک شهروند عزیز هستم و تصمیم دارم نظر ایشون رو در مورد..."
به همین سادگی گیر استاد می افتادیم و با اینکه حتی طرفیت مصاحبه با چنین شخصی می توانست برای ما موهبتی باشد ولی چه کنم که همه گزارش مقهور هنر صدا و ارتباط گرم او می شد.
دورانی که یوسف زاده ها و معلم ها و رفیع زاده ها و ... در رادیو و تلویزیون بودند دوران خاصی بود، منکر قابلیتهای تک تک گویندگان و خبرنگاران فعلی نیستم ولی یادم هست پدر خدابیاورزم همیشه گوینده های صداوسیمای استانی را با اسمشان می شناخت( آنروزها هنوز اسم گوینده ها زیرنویس نمی شد) و مثلا می گفت: " صدای تلویزیونو بلند کنید رحیم آقا داره خبر میگه" یا: " بزن کانال دیگه از صدا و ریخت این ... اصلا خوشم نمی آد!" و این یعنی گوینده های آنزمان در خانه ها و دل مردم جا داشتند. مردم برای مصاحبه باهاشان از سروکول هم ژیمیناستیک می کردند و مثل حالاها نبود که...
باور کنید آقای کریمی مدیرکل محترم ارشاد! و آقایان هیات داوران ثابت و جاودانه جشنواره های مطبوعات و خبرگزاریها و ایامی چون خبرنگار و روز قلم و غیره وذلک، باور بفرمایید زیباترین؛ بگذارید راحت بگویم: تنها تصویر قشنگ و ماندگار چیزی را که اسمش را گذاشتید " جشنواره مطبوعات" همین تجلیل از یوسف زاده بود.
وقتی که آنروز در آن پستخانه کوچک و ساده خیابان مدنی ناتوانی پاهایش را دیدم که با زور میخواست برای عرض ادب به ما و دیگر مشتریهایش سرپا بایستد ولی نمی توانست، فکر نمی کردم در این چند سال بیماری منفور ام اس چندان توانش را گرفته باشد که روی ویلچر سراغش را بگیریم.
مهم هم نبود این بهانه ای که فراهم شد تا نوستالژی " یوسف زاده" برایمان زنده شود ربطی به صداو سیما نداشت و وظیفه ارشاد هم نبود.اما مگر وظیفه چه کسی بود؟ چه کسی یکروز باید بنشیند و چرتکه بیندازد که مرحوم کاظم نخجوانی بنیانگذار رادیو ارومیه و پدر مطبوعات استان 7 سال است که رفته آن دنیا و ایام روز خبرنگار سالمرگ اوست، چرا از خلخالی خبرنگار پیر نقده ای که شنیده ام ناراحتی قلبی دارد فقط بلدیم در جلسات مجمع عمومی بعنوان رئیس سنی جلسه استفاده کنیم؟ محمدصادق امجدی مردی که موهایش را در خبر و خبرنگاری سفید کرده و در آستانه دهه هفتم زندگی بازهم با افتخار خود را خبرنگار می داند الان کجاست؟ این کارمندان نشریات توقیف شده و لغو امتیاز شده استان که مدتها بیکار در کوچه ها و خیابانها ویلان و سرگردان بودند چه سهمی در جشن های ما دارند؟ با خود فکر کرده ایم داریم برسر شاخ با چه حرارتی بن می بریم؟
باور کنید همه دنیا رزومه پرکردن و آمار دادن به تهران نیست. همه دنیا این کف زدنها و بالا و پایین پریدنها نیست. همه دنیا ثبت اتفاقات تاریخی و عکس یادگاری گرفتن ها نیست برای اینکه در تاریخ بمانیم باید با تاریخ سازها مانوس باشیم و نیم نگاهی هم به سرنوشت شان داشته.
من وظیفه داشتم مثل[...] سرم را بیندازم پایین و با دو سه جمله و یک تیتر و یک عکس و چند خط کپی – پیست وظیفه خبررسانی ام را انجام دهم ولی حقیقتا چیزی قشنگ تر و ماندنی تر از حرکت استثنایی امروز جشنواره در نکوداشت یوسف زاده عزیز ندیدم.
برای این پیشکسوت عرصه خبر، سلامتی و برای همه آنهایی که فراموششان کرده ایم هم طلب حلالیت دارم(آمین)
کد خبر: 7484
فرستنده: ainanews Admin
گروه: اجتماعی, علمی فرهنگی, اخبار مهم